تبلیغات
دلم در رملهای فکه جا ماند - فــــکه مثل‌ هیچ‌ جا نیست!!!

دلم در رملهای فکه جا ماند
 

یک عمر سخن از دلدادگی شنیده ام اما نمی دانم چیست، فــکه خاک هایت دلدادگی را برایم معنی کرد. آن زمان که خسته از زندگی در این دنیای گــرگی بودم واردت شدم فکــه. آن زمان که دیگر توان راه رفتن نداشتم بر رمل هایت قدم نهادم. زمانی که نفس هایم به شماره افتاده بود، هوایت را تنفس کردم. وقتی که از شدت عطــش داشتم هلاک می شدم عطـشت را حس کردم...

 چه آسمــانی داری فکــه، چه خاکـی چه عطـشــی.  نمی دانم اینجا فکــه است یا کـربلا!!!؟ اما مطمئنم اگر کربلا نیست دربی از دربهای کربلا به اینجا باز می شود...

آنگاه که واردت شدم صدایی شنیدم: «العَطَــش»

فکه، بلندتر بگو تا گوشهای کَــر شده ام بشنوند، تو را جان مادرت زهــــــراءسلام الله علیهـــا بلندتر بگــو ... عطش... ناله... درد... آسمان... پرواز... مهــدی...

بگــو باز هم بگــو می شنوم از یارانت بگـو، بگو آن زمان که عاشقان خاکتــــــ جان خاکــی را به روح آسمــانی تبدیل می کردند بر دامن حسین علیه السلام چه می گفـتند؟



لطفا به ادامه مطلب مراجعه بفرمائید...

هر قطـعه ی این خاک مقـدس یادگار عضوی از عــزیزان گمـنام و مظلــوم گـردان کـمیل و

حـنظله بود، همانهایی که با لب تشـنه چند روز در گودال های گـرم فکــه ماندند و علی اکبر وار به دیدار حق شتافتند...

از گـام گذاشتن در این سرزمین بدنمان می لرزید!

گویی هنوز صـدای ناله ی شهــدایی که پا بر سینه یا سـرشان می نهادیم به گوش می رسید,

گویی ندا می دادند اگر پا بر ســر و سینه مان می گذارید ،بگذارید اما مراقب باشید پا بر خونمان نگذارید...

شنیده بودم شهــدای اینجا تشــنه لب بودند تصمیم گرفتم در این منطقه با خود آب نبرم تا طعــم
 تشنگی را برای لحظاتی بچشم...

شنیده بودم فکــه مثل هیچ جا نیستـــــــ؛

شنیده بودم فکــه فقط فکــــه است..

واقعاً فکـه، فکـه است و بس...



فکــه قربانگاه اسماعیل های تشنه لب است!!!

فکه مفهوم العطــش را بهتر از هر مکان دیگری متوجه شده!!!

رمـل های داغ و تشنه ی فکـــه با خون گردان کمیل فقط اندکی از عطــش خود را سیراب کرد!!!

فکـــه تشنه ترین عاشق است...

فکــه فقط فکـه است...

فکــه  را آنانی فهمیدند که آرزوی گمـنام ماندن، چون مادرشان زهـــــراءسلام الله علیهــا در

ناله های شبانه خواستند میعادگاهشان را فکـــه یافتند...


فکــه را آنهایی فهمیدند که غـربت حـسن علیه السلام را سـوخـتند...

فکه را کسی فهمید که از ته دل بر عطــش علـی اکـبرعلیه السلام قبل از شهادت سوختــــــ...

فکــه را کسانی فهمیدند که از هواهــای نفسانی و از خویشتن خویش تهی شدند...

فکــه وادی مقدســـی است که فاخلع نعلیکـــــــ آن ندای فرمــان از جـان گذشتگی استـــــــ...

فـکه را باید حـنظله روایت کند؛



فکــه را سوغاتی جز قمقمـه ای خالی سوراخ، پلاکـــی خون آلـــود، مـیدان های

روان مین نیست...

فکــه را نباید شــنید باید دید و دریافـتـــــــــ،

که اگر توفیق دریافت فکـــه نصـیبت شد، همچون سید مرتضـی آوینی با بال خونین به دیدار کمـیل و حـنظله می روی.

فکــــه فقط فکــــه استــــــــ...


منبع: مـــــعراج شهداء





طبقه بندی: شـــهداء،  فـــــــــکه،  دل نوشته، 
برچسب ها: فکه، حنظله، شهید سید مرتضی آوینی، دلم در رملهای فکه جا ماند، راهیان نور، خادم الشهدا، عطش،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 آذر 1392 توسط روح الله اسماعیلی
تمامی حقوق مطالب برای دلم در رملهای فکه جا ماند محفوظ می باشد