تبلیغات
دلم در رملهای فکه جا ماند - حرف دلی با محمدرضا تورجی زاده

دلم در رملهای فکه جا ماند
 

حرف دلی  با محمدرضا تورجی زاده

از زبان یکی از عاشقان او

سلام داداش عزیزم..

نمیدونم چطوری باید خدا رو شکر کنم بخاطر بودنت... خدایی که جلوه از خودش رو توی محمدرضای من گذاشت... برادری که گناهامو ندید گرفت و بجای گرفتن مچم دستمو گرفت و بلندم کرد. برادری که تو خواب و بیداری و تو اوج غفلت های من یه نشونه میذاشت سر راهم... و هر بار انتهای مسیر اشتباهامو به گلستان شهداء ختم میکرد تا یه بار دیگه عهدامو باهاش مرور کنم. برادری که هر وقت جاشو با عشقای دنیا عوض کردم برام پیغام فرستاد که برگرد... و من چقدر احمقانه با خودم کلنجار می رفتم که اون از من جدا شده... نه اون همیشه منتظرم بود همیشه پیشم بود... این منم که با بیشتر شدن گناهام هر روز عشقشو تو دلم کمرنگ تر کردم...

محمدرضا جان چند وقته خیلی دلم میخواد برم خونتون با مادرت صحبت کنم تا یکم آروم شم تا یکم مرحم شه رو این زخم دلتنگی... اما میترسم... یه مادر شهید طاقت دیدن پایمال شدن خون پسرشو نداره... حالا اگه یکی از باعث و بانیاشم جلوش بشینه... آره من... من که با گناهام دلتو شکستم... تو واسه خدا جونتو گذاشتی کف دستت ولی من حاضر نیستم یه سر سوزن بره تو دستم آخه میدونی درد داره... اصلا من و خیلی از جوونا تو ذهنمون نمی گنجه یه جوون شب عروسیش همه آرزوها و دلبستگیاشو زیر پاش له کنه بره جبهه، بعد بخوابه روی سیم خاردارا و همه از روش رد شن و بدنش بشه مثل گوشت چرخ کرده...

نمیفهمم محمدرضا می دونی چرا چون از هیچی به خاطر خدا نگذشتم...موقع گرفتن حق مظلوم از ظالم سکوت کردم میدونی چرا؟ چون به نفعم نبود... چون شاید از پست و مقامم میفتادم چون چشمم به دهن مردمه چون مهم بودن و شدن تو دنیا برام خیلی مهمه...

حجابمم که نپرس... همونی که تو و همه ی شهداء روش اصرار داشتین اونم اگه از من و جامعه ی من بپرسی باید بگم شرمندم... این روزا هر چی بیشتر با نامحرم بگی بخندی، هر چی بیشتر آرایش داشته باشی و تیپت جلفتر باشه... هر چی بیشتر نگاه مردا رو به سمت خودت جلب کنی... کار بهتر، پست و مقام بالاتر و خلاصه بیشتر تحویلت می گیرن... و بالعکسش یه اسمی با نام*اُمُل* روت برچسب میخوره و یادمون میره که فقط نگاه اون بالاییها مهمه و اونایی که تو زمین گمنامن همونایین که تو آسمونو پیش آسمونیا مشهورن...

و منو امثال من مشهور بودن زمینی رو به آسمونی شدن ترجیح دادیم...

حالا بهم بگو برم پیش مادرت؟؟؟؟ اگه ازم پرسیدن تو که اینقدر از عشق پسر من دم میزنی تو واسش چیکار کردی؟؟؟ تضمین می کنی ازم نپرسن؟؟؟ اگه گفتن به کدوم وصیتاش عمل کردی؟؟؟ چقدر پا به پای ولایت فقیهت بودی؟؟؟ چی جواب بدم؟؟؟

محمدرضا جانم کمکم کن بیشتر از این شرمنده ی تو و مادرت نشم... کمکم کن خواهر خوبی باشم همونی که تو میخوای... که مطمئنم رضایت تو رضایت مادرم زهراست و رضایت حضرت زهرا(س) رضایت خداست...

 

 





طبقه بندی: شـــهداء،  دل نوشته، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 14 مهر 1392 توسط محمد الله یاری
تمامی حقوق مطالب برای دلم در رملهای فکه جا ماند محفوظ می باشد