تبلیغات
دلم در رملهای فکه جا ماند - لبخند های پشت خاکریز (( برای کار می روم ))

دلم در رملهای فکه جا ماند
 
یکی از برادران بسیجی که به تازگی با هم دوست شده بودیم، یکروز مرا کنار کشید و گفت: اگر کاری نداری بیا با هم برویم تا مخابرات.


پرسیدم: تو که خیلی وقت نیست اعزام شدی. گفت: درست است، اما حقیقت اش این است که خانواده ام موافقت نمی کردند بیایم، من هم برای اینکه از دستشان خلاص بشوم گفتم جبهه نمی روم، می روم برای کار.

پرسیدم: حالا می خواهی چه کنی؟ گفت: می رویم مخابرات شماره می دهم شما صحبت کن، بگو که دوستم هستی و ما در تبریز هستیم و با هم کار می کنیم، من نتوانسته ام بیایم، بعداً خودم تماس می گیرم.

 آقا رفتیم مخابرات، شماره را دادیم تلفنچی گرفت: الو، منزل فلانی، با اهواز صحبت کنید!

 گوشی را دادم دست خودش گفتم: مثل اینکه دیگر کار خودت است.





طبقه بندی: شـــهداء، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 شهریور 1392 توسط وحید جعفر آبادی
تمامی حقوق مطالب برای دلم در رملهای فکه جا ماند محفوظ می باشد